(×××...کلبه شادیها...×××)

خدایا تو که تا اینجاش آوردیم از اینجا به بعدش هم چشت روم باشه لطفن....

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدي مادر و من با همه پيري پسرم

تو جگرگوشه هم از شير بريدي و هنوز

من بيچاره همان عاشق خونین‌جگرم

خون دل می‌خورم و چشم نظر جام

جرمم اين است که صاحب دل و صاحب‌نظرم

من که با عشق نراندم به جواني هوسي

هوس عشق و جوانی است به پيرانه سرم

پدرت گوهر خود را به زر و سيم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگي و حسن و جواني و هنر

عجبا هيچ نيرزيد که بی‌سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سيمم بود

که به بازار تو کاري نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به ديوار و درش تازه کنم عهد قديم

گاهي از کوچه‌ی معشوقه‌ی خود می‌گذرم

تو از آن دگري رو که مرا ياد تو بس

خود تو داني که من از کان جهاني دگرم

از شکار دگران چشم و دلي دارم سير

شيرم و جوي شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت

شهريارا چه کنم لعلم و والاگهرم

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:3 توسط زهرا محمدزاده آ|


به انتظار فصل تو...

 

تمام فصل ها گذشت...!

"ایرج جنتی عطایی"

 


 


 


 

 

دیگران در تب و تاب شب عیدند 

ولی....

مثل یک سال گذشته

به تو مشغولم

من...

"کاظم بهمنی"

 

 

نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:3 توسط زهرا محمدزاده آ|


Bayram gözəllikdir .

gözəlliklər sizin olsun

. bayram ümüddür

. ümüdləriniz gərçək olsun

. novruz bayramız mübarək .

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:39 توسط زهرا محمدزاده آ|


چهارشنبه سوری کیلویی چند؟

آتشی که تو با برق چشمانت در دلم روشن کردی

برای هفت پشتم بس است!

بتوانم از روی همان آتش بپرم،شاهکار کرده ام!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:30 توسط زهرا محمدزاده آ|


دوش بیدار شدم

دیدم آنسوی زمین گم شده ام

دیدم از خاطر دلسوختگان کم شده ام.

به خودم آمدم و فهمیدم من

سخت تنها شده ام

تنهایم!

آه از اینهمه درد...

درد قلبی سنگی،

من از این تنهایی 

بیزارم..!

از نبودن هایت 

رو به کفر آوردم...!

به خدا خواهم گفت

که چه کردی با من،

که زمان دود شد از خاطر پریشانم

من در این سوی زمین 

سالهاست تنهایم

ولی هرروز سحر

با خودم میگویم 

من کی ام؟از کجا آمده ام؟

بعد از این پرسش ها

میروم باز سراغ لبخند

یک نقاب لبخند...

و دگر 

غم و اندوهی نیست

بارالها شکرت..!

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:35 توسط زهرا محمدزاده آ|


دل به دریا بزن و عاشق شو

دل من منتظرت نیست دگر

روزها و شب ها پی هم میگذرند،

من و تو رهگذر دنیاییم.

پی من راه نیافت،

من دلم بارانیست

من سرم آشوب است،

سرد و بی احساسم،

دوره ی دلبری و عاشقی ام رفت دگر

من شدم پیر و 

جرأت عاشق شدنم نیست دگر

من زمستان شده ام،یخ زده است احساسم

نکند فکر سرسره بازی زده باشد به سرت

که در این احساس یخ زده ام،آه سردی خفته است.

آهی از جنس خدا،که اگر برخیزد

سلسله ات ویران است.

عاشق و دلبر و دلداده کجا؟من بیچاره کجا؟

برو 

و این رمق آخر لبخندم را از لبم دور نکن.

همین امروز  یهویی...! 93/12/15

نوشته شده در جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:37 توسط زهرا محمدزاده آ|


ترا یک روز خواهم دید

به صبحی سرد یا عصری ملال انگیز

و یک بار دگر شاید نگاهم در نگاهت خیره خواهد شد

کنار کوچه ای یا در خیابانی شلوغ و گیج

سلامی گرم خواهم داد و لبخندی سراپا آه...

نگاهم با تو خواهد گفت

زندگی یعنی سقوط از اوج حسرتها

و دیگر من ترا هرگز نخواهم دید..!

                                               "اصلان رخت شه"عافی"

 take cahre (42).jpg

 


برچسب‌ها: فقط, جان بفرما اینم شعر استاد اصلان رخت شه
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:56 توسط زهرا محمدزاده آ|


سکوت و بس!

غمی عمیق...

دلم گرفت و گریه کرد!

سلام بر تو روزگار

خجالتت برای من

کمی بشین،به خود کمی صفا بده،

بیا و استراحتی بکن.

تو روزگار...آهای با توأم،تو روزگار...

کمی از این بدی بکاه،

کمی به ما محبت و سلامتی بپاش.

چقدر دلشکستگی؟چقدر بی وفا شدن؟

تو خود ز خستگی نفس نفس نمیزنی؟

بس است روزگار من!

بس است...

عاشقانه هایم ته کشیده اند...

دلم شکسته و سرم به سنگ خورد.

نگاه کن مرا،عزیز من،بس است...

قفس.jpg

سکوت و درد..!

نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:5 توسط زهرا محمدزاده آ|


نگاه کن...

عزیز من نشسته است و من به ذهن و خاطرش خطور هم نمیکنم.

نگاه کن،عزیز من در این سرا بدون من نشسته است...

دلش پر است،سرش شلوغ...

هوای من عجیب بی هوا شده،

نگاه کن،ببین،دلم شکسته است،کمر خمیده گشته ام.

عزیزمن،ببین مرا،بخاطر خدا کمی برای من بمان،

صدام کن،اسم من هنوز خاطرت هست؟

مرا کمی دعا بکن به دست خود،نوازشت برای من دعاست...

به دست گرم خود مرا کمی ز خود رهام کن...

به گونه ام لبی بزن،بیا و درد را کمی ز هجر خود دوا بکن.

 

چه گویمت که نیستی،و من هنوز در دلم کنار تو نشسته ام.

هنوز در توهمت،هنوز درکنار تو...

عجیب گشته روزگار...

من و تمام بی تو بودنم...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 16:31 توسط زهرا محمدزاده آ|


برف بارید!

خدایا شکرت

اما اگر برف میدانست زمین چقدر آلوده است،

اگر میدانست،آدمها چقدر بد شده اند،

یا نمیامد،یا برای آمدن به زمین لباس سفید تن نمیکرد...

اینجا آنقدر کثیف هست که این سفیدی ها پاکش نمیکنند...

زیر برف قدم به قدم پارک را وجب کردم،من تنهایی و پارک،،،

مردم خیال میکردند دیوانه ام...گفتم مگر دیوانگی شاخ و دم دارد؟

دیوانه ام،که با برف و باران مست میشوم،دیوانه ام...!

آنقدر زیر برف ماندم که تا مغز استخوانم یخ زد...

این نعمت را چنین باید شکر گفت!

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 9:41 توسط زهرا محمدزاده آ|



مطالب پيشين
» سیزدهتون بدر
» :)
» سال 94.بسم الله...
» سه شنبه آخر سال 93
» تو چه کردی با من؟!
» یخ زده است احساسم!
» زندگی یعنی..."اصلان رخت شه"
» 93/12/4 یک آن دنیا دور سرم چرخید!
» 29/11/93 دلم هواییت شده!
»

Design By : Pars Skin